بعد از مدتها تنها شده ام.هم خانه ام مهدی این سرباز پیر،این مرد فراری نظام وظیفه الان دارد در جایی حوالی آن شنبه آخرینمان در تهران، در کسوت یک سرباز وطن پرست ایفای وظیفه می کند و نمی دانم چرا وقتی به یادش می افتم این تصویر جلوی چشمم می آید او با لباس سبز سربازی و کلاهی که سایه اش چشمانش را تیره کرده رو به دوربین احترام نظامی می کند.با مهدی هم تنها بودم او راه خود را می رفت و من هم راه خودم را.مثل دو نفر که در کوپه یک قطار اتفاقی کنار هم نشسته اند و بر حسب اتفاق هردو یک کتاب را از ساک دستی اشان در آورده اند کمی که می گذرد متوجه می شوند در سیگار و شاعرو تفریح و چیز مورد علاقه شان مشترک هستند و دوباره بر حسب اتفاق می فهمند که قسمتی از مسیر را هم با هم هستند.خوب شما بودید چکار می کردید؟رفتن به کوپه تماشا و گپ زدن و سیگار کشیدن.
داشتم می گفتم مثل چی می خواهم تنها باشم.و شده ام.مثل لجن خوار خجالتی آکواریوم.منزوی و تنها.
این احساس متناقض را در خود کشف کرده ام :می خواهم تنها باشم و در عین حال از تنهایی کلافه می شوم.سوت می زنم.می خوانم.موزیک گوش می دهم.به دیوار زل می زنم.کتاب می خوانم و دوباره کتاب می خوانم.سعی می کنم مثل یه حرفه ای بر خورد کنم هر روز راس یک ساعت نشستن پشت کامپیوتر و نوشتن.گاهی اوقات فیلم می بینم.و گاهی خواب.بلند می شوم.ضعف می کنم.هرچه دم دستم می آید جهت ته بندی روانه آن انبار شکم می کنم آشپزی می کنم.غذا می خورم.یادم می آید زیاد خورده ام یادم می افتد با روزی یک وعده غذا همان هستم که بودم.به صورت نفرت انگیزی احساس سیر بودن می کنم. طول خانه را قدم می زنم افکارم را سرعت می دهم.خسته می شوم.نمی خواهم به چیزی فکر می کنم مثل گربه ای که در میخانه می لولد به کافه میروم و شروع می کنم.حرف زدن و حرف زدن با یک جمله خبری شروع می شود با دم دستی ترین مسائل و تا دورترین و جدی ترین مسائل پیش می روم.
